صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
الان بعد از چند سال اومدم یاد وبلاگم کردم یه جورایی دیگه اون آدم سابق نیستم کلی تفاوت کلی حماقت کلی .........
واسه بچه گیم دلم تنگ شده کجاست اون آرزوها که به یه تفنگ ترقه ایی و یه ماشین پلیس تموم می شد ؟
کجاست اون دختر کوچولوی همسایه که با هم بازی می کردیم می گفتم تو مامان باش من بابا!
گذشت همه ی این روزگار بر من ولی هنوز یادش واسم زنده خوب و بد همشو دارم تو ذهنم .خط به خطش یادمه .
دیگه نه ل نه ر نه ........ واسم مهمه!
الان فقط خودم پ واسم مهمه!
البته از یکی که ۲۴ ساعته هوامو داره و گوش شیطون کر هر چی مشکل رو واسم مثل اب خوردن کرده نمی شه گذشت!
امروز دیدم داره ریز ریز برف میاد !
و تا شب برف اومد من روبه آسمون کردم و از پروردگارم تشکر کردم !
توی کوچه پس کوچه ها میرفتم که به یه نیازمند رسیدم دست تو جیبم کردم و یه ۲۰۰۰ ریالی پاره پوره
تقدیمش کردم طفلک گرفت و رفت تو صف بربری ایستاد !
عجب ...
رفتم سوپر مارکت سیگار بگیرم دیدم پول خورد ندارم آی حالم گرفته شد به مجبور یه ۲۰۰۰۰ ریالی دادم
واسه ۳ نخ سیگاری که ۲۰۰ تومان بیشتر نمیشه !
ولی خودمونیم اینا چه ربطی به برف داشت ؟
آخه یکی رو دیدم که هوش رو از ذهنم برد و من از دیدن اون خشکم زد اونم از دیدن من !؟
سلام خودتی کجا هایی دلم برات تنگ شده بود و ............
سلام لیلا !!!...
الان شب جمعه است و ساعت ۱۰ شب
من امروز تنهای تنها بودم ...
نمی گم خوب بود یا بد بود این بستگی داره به حس آدمها خدا هر آدمی رو با تفاوت به یک دیگه ساخته
دلم گرفت رفتم بیرون مثلاْ شب جمعه است همه بیرونند برم آدمها رو ببینم اما رفتم دوستام دیدم ولی
باز هم تنها بودم اصلاْ من آدم بشو نیستم که نیستم آی این تنهایی حال میده که نگو سیگار گوشه لبت
تک و تنها خیابونا رو سیر می کنی !
خلاصه اگه کسی مثل من تو این دنیا باشه که نیست خود کشی می کنه !
جدیداْ مامانم فکر میکنه زدم تو کار نشعه بازی عجب گیری کردیم !
چپ میرام راست میام میگه کجا بودی چی کار کردی با کی بودی یکی نیست بگه آخه من که تو خودمم
با من چی کار داری من خلاف سنگینم اینه که دوغ بخورم و سیگار بکشم دوستیم ندارم که بخواد منو از
راه به در کنه اگه من کسی رو از راه به در نکنم کسی نمی تونه منو از راه به در کنه !
اینم می دونم این مطالبی رو که منویسم ۵ نفر نیستند بیشتر که بخونند ولی اگه شما راه کاری دارید
بگید ممنون میشم .
فعلاْ خداحافظ تا مطلب بعدی ![]()
الان دارم با خودم میگم این خودمم که این حرفها از دهنم در میاد ؟
نه بابا مثل اینکه خودم هستم !
کاشکی این مغز جعلبکی (به قول بعضی ها) رو اون موقع که هر دختری از جولوم رد می شد داشتم
البته اگه من هی شکست نمی خوردم معلوم نبود الان چه بلایی سرم میومد !
یکی دوستانم که خودشم دختره از مطلب قبلی من اینجور استنباط کرده که من گفتم دخترا بد هستند !
منم نگفتم بد هستند گفتم بعضی ها شون بد هستن!
امروز رفته بودم قبرستون :
پدر دوستم فوت شده !![]()
حال و هوای قبرستون منو تو خودش گم کرد جسد آوردن گذاشتن تو قبر همه هی گریه آی گریه !
با خودم گفتم چرا با خودشون خوشحالی نمی کنند طرف رفته اون ور گناهاش کمتر شده تا اینکه ۱۰ سال بعد می مرد.
یکم که فکر کردم ۲زاریم افتاد که چرا اینا گریه میکنند .واسه این که به این دنیا علاقه دارن و به اون دنیا شک دارن که باشه یا نه !
پس واسه همین زار زار گریه میکنند چون فکر میکنند که دیگه به اونی که دوسشون دارند نمی رسند !
من همونم پویای عاشق پویای دوست داشتنی نه نه نه ! من اون پویا نیستم حتی دیگه هر ۱ هفته یه بار میرم کافی نت !منی که همیشه کافی نت بودم !
نمی دونم چه مرگمه حتی دیگه منی که اون همه عشق دختر بازی و داشتن دوست دختر بودم الان اگه شاخ ترین دختر شهرم چراغ روشن نشون بده نگاهشم نمی کنم !
حتی لیلایی که تو آرزوهام بود و از وجودم بود رو دیگه نمی خوام و خیلی های دیگه !
من همون پویام ؟
هر جا میرم تنهام جاهای خلوت از همه دوری میکنم !میخوام وبلاگو عوض کنم به کل .!
از خودم خیلی خوشم میاد دوست داشتم از خودم یکی دیگه هم بود با هم بودیم ولی حیف که من یه دونم !
دوباره دارم سیگار می کشم مصرفم زیاد شده !
می خوام عوض بشم نمی تونم !
از دخترا بدم اومده .
وبلاگ به روز بشه نظر یادتون نره !
تا حالا شده یه نفر رو از تمام وجود بخوای؟
چه کارهایی انجام میدی تا به کسی که می خوای برسی ؟
با اون صحبت می کنی دل شو بدست میاری به طرفت محبت میکنی و ................
خلاصه به یه بهونه خودتو به اون نزدیک میکنی اگه از خیلی چیزها و یا خیلی آدمها هم باید بگذری
یه سری مشکلات و محدودیت ها سر راهت قرار میگیره که آزارت میدن
آیا واقعاً منو از تمام وجودش می خواد ؟
آیا می تونه خودشو با شرایط زندگی من تطابق بده؟
آیا خانواده ی اونی که پولدار تره می تونه با اونی که سطح مالی پایین تری داره بساز تضاد طبقاتی چی می شه این وسط ؟
آیا ...............
ولی همه ی اینا رو باید موقعی بگی که به طرف مورد علاقت رسیده باشی !
یه نفر رو میشناسم که یه دختر از تمام وجودش بیشتر دوست طوری که در رویا هاش اون دختر پرنسسش بوده و هر جا که میرفته دنبال پرنسس عزیزش می گشته !
ولی این جا یه مشکلی وجود داشت آیا پرنسس داستان ما اون شاهزاده رو که حاضر بود برای پرنسس هفت خان رستم رو هم رد کنه رو دوست داشت؟
شاهزاده هیچ وقت نتونسته بود که به پرنسس در دنیایه واقعیت بگه که از تمام وجودش پرنسس رو دوست داره ! حتما شما می پرسید چرا نگفته بود و پرنسس از کجا می دونسته که شاهزاده اونو دوست داره ؟
جواب شما رو الان میدم !
شاهزاده ی قصه ی ما در عصر علم و تکنولوژی زندگی می کرد از طریق میل چت کردن رو در رو که نگیم سر کاریه و حدود ۲ سالی بود که پرنسس داستان ما رو می خواست و هر چی می گذشت بر عشقش بیشتر می شد !
ولی چرا هیچ وقت رو در رو نگفت چون جیگرشو نداشت و می ترسید که به پرنسس بگه و اون بگه هیچ گونه حسی نسبت به شاهزاده نداره !
یه روز شاهزاده از اوستا کریم خواست از تمام وجود که جیگر حرف زدن رو به اون بده و عزمشو جمع کرد و از خونه زد بیرون !
دمه در قصر پرنسس کمین کرد پرنسس با دوستش از قصر زدن بیرون شاهزاده با خودش گفت که الان بهترین موقعیته !و رفت ولی بازم نتونست که به پرنسس بگه رفت دنبال پرنسس از این خیابون فاصله ای مثل از چهار راه پادگان به سمت خیام شمالی و از اونجا تا چهارراه شهرداری رفت .
ولی چیزی دید که زبونش بند اومده بود و عرق سرد کرد !
پرنسس داستان ما رو با یه پسر زمینی دید که دست هم رو گرفتن و دارن برای هم دیگه لاو میترکونند.
شاهزاده به پسر زمینی حسادت کرد ! و رفت !
ولی بعداً یه نتیجی گیری کرد و اون این بود که پرنسس نمی تونسته تا آخر عمرش منتظر جیگر داشتن این می شده .(ولی خودمونیم پرنسسم یه کم نامردی کرد اون کی میدونسته شاهزاده دوستش داشته چرا شاهزاده رو راه ننداخت !)
نتیجه غرور بیجا پرنسس و ترسو بودن شاهزاده باعث بوجود آمدن یه داستان مثل لیلی و مجنون شد .
سال اول ابتدایی:
ریاضی ۲۰
علوم ۲۰
فارسی ۲۰
ورزش ۲۰
انظباط ۱۹
سال دوم ابتدایی:
ریاضی ۱۹
علوم ۱۹.۵
فارسی ۲۰
انظباط ۲۰
سال سوم:
معدل ۲۰ (البته همه سال سوم رو به دلیل ساده بودن جهشی پرشی میخونند)
سال چهارم :
معدل ۱۹.۱۰ (افت تحصیلی )
سال پنجم :
معدل ۱۷.۸۰
سال اول راهنمایی:
معدل ۱۸.۵۰
انظباط ۲۰
سال دوم:
معدل ۱۷
انظباط ۱۸
سال سوم :
اوه اوه اوه نگم بهتره با اجازتون در جا زدم !
سال اول دبیرستان :
به این نتیجه رسیدم که نمی تونم تو مدرسه دولتی درس بخونم این سال یکی از بد ترین سال های عمرم بود چون بد جور در جا زدم
دوباره سال اول دبیرستان با شرایط و امکانات دیگه در مدرسه غیر انتفاعی
و بعد شم نمی گم .
از نظر چند تا از دوستام اگه بخام دیپلم بگیرم باید با بچم تویه یه کلاس بشینم !
ولی این سخن رو همیشه برنامه ی زندگیم کردم : ز گهواره تا گور دانش بجوی (ببینیم کی ما دیپلم می گیریم)